الغیاث - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 3:44
می دانی؟! نه نمیدانی! اما اگر میدانستی چه خوب میشد! مثلا میدانستی دوای این سردرد های نیمه شبی که خواب و خیالم را مشوش میکند چیست!؟ یا میدانستی وقتی گوشه ی سمت چپ نیم تنه ام آنجایی که یکریز میتپد تیر میکشد چه باید بکنم!؟ یا وقتی بعد آنهمه دارو هنوز معده ام سوزن سوزن میشود چه چیز بخورم بهتر است!! حتی ...
روپوش - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 3:44
هر کدوم یه گوشه این شهر و دنیا بودن! هر کدوم سرشون گرم یه کاری بود، بعضیا مامان بودن،بعضیا همسر،بعضیا هم به قول خودشون فور اِور سینگل:)) اما موقع حرف زدن هنوزم همه با هم اما هر کدوم یه سوژه ای و دست میگرفتن و وویس از پی وویس... ما آدمایی بودیم که شکلمون هیچ مثل سابق نبود، صدامون اون هیجان و ذوق و ند...
کاشکی آخره این سوز بهاری باشد - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 3:44
نشسته بودم یک گوشه و هی چشم میدوختم به آدمهایی که خندان می آمدند و خشمگین از راه به در میشدند! به آدمهایی که با گل، یک تکه از کاشی دوست داشتنیم، کتاب چاپ اصل ارزشمندم، روسری خوش رنگ و لعاب و غیره می آمدند و با سنگ و شیشه های شکسته ی کف دستشان میرفتند... نشسته بودم یک گوشه و فکر میکردم اگر این شیشه ه...
تکرر - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 22:37
یکی از همین تایپوگرافی های زرد بود که دیشب به چشمم آمد و نوشته بود:دلتنگی یعنی سال پیش همین موقع... تو حتما خبر نداری که من هنوز آجانلو رو به هوای شنیدن صدای ترمزت چطور یواش یواش قدم میزنم یا گاهی دیوانه وار قهقهه زدنمxa0 و حتی این سردردهایی که میخواهد جمجمه ام را بترکاند، حتی نمیدانی از سرکشی هایی ...
Its all about u - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 22:37
از این دلبستن و بعد ناگهان دلکندن ها، ازین رنج وابستگی و اینهمه از خودگذشتگی، فکر نکن که ما همان آدمهای سابق ماندیم، یا قلبمان را یکجای بازی باختیم و بعد رها شدیم، نه! دوست داشتن که پیچید دور گردنت یا جان میگیرد وxa0 یا جهانت را! xa0
حماسه ی ۲۹اردیبهشت - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 22:37
امروز که به قول علی آینه بغل اسکانیا یا همان عینک دودی همیشگی را سفت روی چشمهایم نگه داشتم و بعد دیگر نترسیدم اگر میان اینهمه رهگذر بغضم بترکد چطور برایم دل میسوزانند، امروز اصلا نمیدانم چه شد که آنقدر کامم را تلخ و چشمانم را بغضی کرد نمیدانم دلم برای آن سید مظلوم در حصر تپید که این روزها دم به دم ی...
قرارمون دمِ صبح بود... - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 22:37
اون بویی که میپیچه تو دهن و دماغم انگار از وسط جاده شمشک و باد آخرای شهریور و صدای بلند سپهر خلسه و داغی آش دوغ وxa0 تیک تاک ساعت رُز گلد و انگشتری که میپیچه به نخ لباسش ... میاره اینجا کنار پنجره ی نیمه باز اتاق و ساعت از ١٢ گذاشته وxa0 خانومی که میخونه:" سااااعت برگرد"
مرد گریه م ی ک ن د - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 22:37
بچه تر اگر بودی انگشتانم را گیر میدادم بین سیاهی موهایت ،صورتت را روی قلبم می گرفتم و آنقدر لالایی میخواندم توی گوشهای شلوغت که آرام بگیری، حالا که دست هایم برایت کوچک است، حالا که میان اینهمه اتوبان و خیابان و کوچه گمت کردم حالا از پشت اینهمه سیم و موج و دکمهxa0 چطور از پشت سیاهی این گوشی ها چشمهای...
هیچ - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 22:37
ای کاش کسی تو گوش من مدام تکرار نمیکرد"ماه منی" یا انگشتم و بین دستاش محکم فشار نمیداد، یا صندلی رو اونطور با خررررت نمیکشید و جوجه کباب و با همه ی جونش باد نمیزد... ... ای کاش گوش چپ سمت راننده ام تا ابد میگرفت
او... - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 22:37
سرم با بدنم غریبی میکرد،انگار گلدان سنگینِ پرباری بر حصیری نحیف تکیه کرده باشد،هر آن احتمال فرو ریختن،xa0 سلول به سلول تنم را منقبض کرده بود، دلم با هر که غیر تو غریبه تر... تو گویی مهره ای سنگی میان دریایی از امواج یا مسافری بی زبان، در موتن کور ها سرم با بدنم غریبی میکرد تو اشاره کردی بودی ، و او ...
Take it - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 22:37
دست خودم نبود، هنوز هم دست خودم نبود وقتی میدیدم آنطور عجیب به نقطه ای خیره مانده است که من نیستم، هنوز هم جمع و جور کردن دست و پایم در لحظه هایی آنطور بی قاعده و قانون از من بر نمی آمد، انگار هنوز هم دست و دلم فقط به دوست داشتنش میرفت... میبینی این جمله ها پر از "دست"هایی شده که دست خالی با زندگی ا...
باز،نشسته - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 22:37
به آینده ای فکر میکنم که روزها رو در حالی که خیره به سقف عبور میکنن به شب ها میدوزه ،و زندگی ای که با تمام بیهودگیش مثل یه پیله ی چسبناک ما رو در خودش تنیده نه میل فرار دارم و نه طاقت سکون! منکر روزهایی که با آشفتگی اومدم و با گشاده رویی بیرون زدم نمیتونم بشم، منکر لحظه هایی که بهم امید داد و همچنین...