
بچه تر اگر بودی انگشتانم را گیر میدادم بین سیاهی موهایت ،صورتت را روی قلبم می گرفتم و آنقدر لالایی میخواندم توی گوشهای شلوغت که آرام بگیری، حالا که دست هایم برایت کوچک است، حالا که میان اینهمه اتوبان و خیابان و کوچه گمت کردم حالا از پشت اینهمه سیم و موج و دکمه چطور از پشت سیاهی این گوشی ها چشمهایت را روی شانه ام سفت کنم و آنقدر تکانت دهم که این هق هق بی امان حرفهایمان را خیس نکند؟!!! حالا رفتنم ر...
ادامه مطلب