
امروز که به قول علی آینه بغل اسکانیا یا همان عینک دودی همیشگی را سفت روی چشمهایم نگه داشتم و بعد دیگر نترسیدم اگر میان اینهمه رهگذر بغضم بترکد چطور برایم دل میسوزانند، امروز اصلا نمیدانم چه شد که آنقدر کامم را تلخ و چشمانم را بغضی کرد نمیدانم دلم برای آن سید مظلوم در حصر تپید که این روزها دم به دم یادش را پررنگ میکنیم و دستهایمان از لمسش و چشمهایمان از نظاره اش و حتی گوش هایمان از شنیدن صدای آرام...
ادامه مطلب