۱۴ ماهگی کرونا
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 18:10
یکسال و دو ماه پیش ناگهان بمبی کوچکتر از ذرهای غبار در جهان ترکید. ما همه در خانهها خزیدیم، در روزی که همه لباسهای رنگی و شیرینیهای تازه میچرخاندند، مشکی پوشیدیم و خرما روی میز گذاشتیم، شاید باور نکنی اما حتی همان حلوا و خرما هم برگشت، کسی نیامده بود بالای قبری که دوباره شکافته میشد و نجمی جون عزیز...
برای فرزندی که هرگز زاده نشد
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 11:11
xa0 سالها بعد مثل برگ دیکتهی ۱۷ ما که از میان دفتر املا با خشم حذف میشد، شاید این روزها هم از تاریخ کشورت گم شود! شاید با بسته شدن آخرین چشمهایی که امروز را به جان چشیده بود، دیگر کسی از آبان غبار آلو
مادر تا همیشه داغدار وطن
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 11:11
xa0 صنم،سمین یا حنیف عزیز من سالها پیش بود که تا اومدم به خودم بجنبم و سر از تخم نوجوونی بیرون بیارم، حس تلخ و بد بویی از نفرت توی گلوم پیچید! مرزهایی دورمون پیچیدن که حتی “ما” ی مشترک رو از ملتمون گرفت
سناریوی حضیض
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:00
xa0 سرتا پا سفید رو به آینه ایستاده بودxa0 نه در کفن و نه در لباس معراج، لخت و عور خود را می نگریستxa0 اینجا زندگی آنطور بود که میشد در یک آن با تمام خواستنت اما مُرد، “اما” به نشانهی تضاد میان خواستن و مر
تهی دست
-
تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 13:00
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
پارک شهر
-
تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 13:00
پارک در حجم انبوهی از درختان سر به زیر و خاموش مانده بود اولین راهروxa0 سومین نیمکتxa0 پشت به همه ی دنیاxa0 جامه هایی سراپا سیاه آن دو غریبه را در خود پوشانده بود . اولی با ریش های سیاهxa0 دومی با مژه های سیاه و تاب داده اش. ... آهسته آهسته اما محکم منطق زندگیxa0 سوار واژه ها در برگ ها می وزیدxa0 کس...
تملی معاک
-
تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 13:00
من با تو بارها حرف زده بودم، بی آنکه بغضم را فرو خورده باشم یا با نفس های محکم و طولانی آن رنجه پیچیده به گلایه را در سرم معلق کنم! من هزار شب از پس زخم های سربازکرده ایxa0 به تو پناه می آوردم، تا شاید
دو روزگی دنیا
-
تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 13:00
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Exchange my anxiety
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:31
یک استکان کوچک کمر باریک را در نظر بیاورید، حالا فکر کنید چای در آن قل زند و سر برود، شرح حال ایام به غایت سخت و پر تشویش همین روضه ی باز دو خطی بود! روزها میان آن اقوال و دل نگرانی ها و اشک ها و دعوا
شرمساری
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:31
رو به رویش که نشستم گونه هایش سرخ شده بود و با آن چشم های تیله ایxa0 سیاهش خیره خیره میخواست سر حرف را باز کند، نم نمک یخش باز شده بود که گفت دیشب ازفرط اضطراب خوابش نبرده یا وقتی روی صندلی ماشین منتظرم
ولنتاین
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:31
هنوزم از هم صحبتی باهاش لذت میبردم هنوزم جواب پیام هاشو زود و بی معطلی میدادم، هنوزم از نظر من خوش فکر و عاقل و با شعور بود! هنوزم رئیس محبوب من مونده بود حتی الان که ظن ام راه بدگمانی و پیش میگرفت حت
Laisse moi tranquille
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:31
دو سال بیشتره که با یه دعوای حسابی دور شدم ازش هیچ شباهتی به من نداشت،هیچ نزدیک قلبمم نبود اما یه مدت بود،جای اون آدمایی که نبودن و قرار بود پرکنه که نکرد،که نشد! بعد دوسال میگه اومدم بگم بیا برگرد! تو گذشته ی من هیییچی نیست که ارزش برگشتن داشته باشه همچنان که آیندمم دره باغ سبزی نخواهد داشت! لبخند ...
بانوی شیرین،داماده شور
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:31
هرچند که اتفاقات این دنیا و حکمت ها و تصمیم ها و پیچیدگیشxa0 دیگه عجیب و بی معنی نیست، اما مگه میشه اینهمه تمارض کنیم به رضا به رضائک!؟؟؟ نه نمیشه. همچنان که برخی روزها هرقدر هم دور شن باز هم با همون کیفیت خودشون و به تو تحمیل میکنن با عنوان خاطره،با عنوان یادگاری و حسرت، حسرت ها... و این حسرت های د...
Violet violent
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:31
چه ای کاش ها و حسرت ها که با یک فوت قوی و یا یک آه عمیقدرست ظهر گرم بهاری یا شب سرد پاییزی از دل ما برنیامده و بی هوا بر شانه هایمان ننشسته است! شانه های سنگین که هرازگاهی گردنت را درد میاورد یا معده ات را میسوزاند یا حتی از قلبت تیر میکشد...! لباسش بلند و بنفش بود، متناسب ترین رنگ با کروات یاسی مرد...
Ghost in the shell
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:31
مثل یه باد بود یه طوفان سریع یه حمله ی شن ریزه که چشمات و رو به دنیا میبست تا به خودم بجنبم،زیر و روم کرد و رفت...
لابریت
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:31
همانطور که داشت از قژ و قوژ ماشین بدرد نخورش حرف میزد و از صداهای اضافه آن شکایت میان تار و پود نخ نمای فکر و خیالاتم دختری را میدیدم که هر روز چطور پله های مکتب خانه اش را طی الارض میکرد و به دنبال خ
جنگ زده ى خاموش
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:31
میگه باید به خودت کمک کنی، باید بشینی و بازش کنی،بسنجی و بذاری حل بشه بعد یه گوشه ی دور از ذهنت رهاش کنی جنگ و چطور براى خودم حل کنم؟ چطورى این هیمه ى بزرگ از خشم و سیاهى رو گوشه ى ذهنم رهاش کنم که همه ى وجودم و نبلعه؟ شب ها با حس خفگى از دوییدن یا صداى چمباتمه زده از فریاد نزدن از خواب نپرم؟ چطوری ...
عاشقانه هاى ناآرام او-١
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 22:31
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
من کودکِ ابرهای پاییزم
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 3:44
یکسال میگذرد از آن اول مهری که صبح را مثل برق از جایم کنده شدم و بدون حرف و حدیث اضافه ای با دینگِ گوشی که خبر میداد رسیده ای،پایین پریدم و بعد صبحانه خورده نخوردهxa0رو به تختهxa0لحظه ها را شمردم که نباشد این شروع کلاسها و باز پرواز کنم بسمتت و برویم پاییز را باهم جشن بگیریم. یکسال میگذرد از پاییزی ...
در خواب عدم بمیر
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 3:44
کسی صدایی از قلقلش نمیشنوید حتی آن دوده های سیاه که سر و رویش را چرک کرده بود را هم نمیدید،اما آتش از زیر خاکستر شعله میزد و میدرید!دلش ویران شده بود،میان آن شریعتی طویل حوالی ایستگاه شلوغ و پر هیاهوی قلهک گوشه ی کافه ی خفه و گرمی که دختری چمبرک زده و خیره به دهان مرد ناشناس سراپا گوش بود!چانه اش را...